مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )

28

منم تيمور جهانگشا ( فارسى )

من براى امير بخارا نامه‌اى نوشتم و در آن گفتم كه سربازان مرا كه از صحرا مراجعت كرده‌اند كشته‌اند و بقرار گفته كسانى كه ناظر قتال بودند پنجاه تن از سربازان او ، در قتل شركت داشته‌اند و امير بخارا بايد براى هر سرباز مقتول سه هزار مثقال طلا خون‌بها بپردازد يا قاتلين را كه پنجاه نفر هستند به من تسليم نمايد كه مطابق قانون شرع آنها را گردن بزنم . امير بخارا در جواب من نوشت كه سربازان تو اگر مقدم بر منازعه نمىشدند بقتل نميرسيدند و گناه از آنهاست كه مقدم بر منازعه گرديدند . من ميدانستم كه امير بخارا دروغ ميگويد يا اين‌كه سربازانش ، به او دروغ گفته‌اند . من قبل از اين‌كه نامهء مزبور را بامير بخارا بنويسم . تحقيق كرده بودم تا اين‌كه مبادا سربازان امير بخارا را بىجهت متهم كنم . من ميدانستم كه بهتان ناحق يكى از گناهان بزرك است و يك مرد مسلمان چون من ، نبايد بناحق بهتان بزند . من ترديد نداشتم كه گناه از سربازان امير بخارا مىباشد و نامه‌اى ديگر به او نوشتم و در آن گفتم كه سربازان او ، دروغ گفته‌اند . و وقايع را طورى ديگر جلوه داده‌اند . يا اين‌كه خود او ، با علم به اين كه گناه از سربازان وى بوده دروغ ميگويد كه در اين صورت بايد او را دشمن خدا دانست . در قوانين شرع مطهر ، نگفته‌اند كه قاتل و سارق دشمن خداست بلكه دروغگو را دشمن خدا دانسته‌اند تا بفهمانند گناهى بزرگتر از دروغ گفتن وجود ندارد . امير بخارا نامهء دوم مرا بلاجواب گذاشت و من تصميم گرفتم به بخارا حمله‌ور شوم و بعد از انقضاى ماه روزه در روز سوم ماه شوال سال 758 هجرى با قشون خود از سمرقند عازم بخارا گرديدم . قشون من فقط سربازان سوار بود و هر سرباز من يك اسب جنيبت ( اسب يدك ) داشت تا اينكه وقتى اسبش خسته مىشود بتواند مركوب خود را تغيير بدهد و سوار بر اسب جنيبت شود . من آزموده بودم كه اگر سوار بتواند در راه اسب خود را عوض نمايد قادر است كه مسافات بعيد را بدون خسته شدن اسبها بپيمايد . من عزم داشتم كه خود را طورى با سرعت به بخارا برسانم كه هيچ‌كس نتواند خبر ورود مرا به بخارا برساند . من ميدانستم كه بخارا داراى حصار است و اگر امير بخارا از نزديك شدن من به آن شهر مستحضر گردد دروازه‌ها را خواهد بست و حصارى خواهد شد و من براى غلبه بر او ، دچار اشكالات خواهم گرديد . من ميدانستم كه نبايد در موقع روز ، قشون من به بخارا برسد براى اينكه ديده‌بانها كه پيوسته بالاى حصار هستند قشون مرا از دور ميديدند و به امير بخارا اطلاع ميدادند كه من نزديك ميشوم . ترتيب كار را طورى دادم كه قشون من در موقع شب به بخارا برسد و شبيخون بزند . قبل از اينكه از سمرقند حركت كنيم من امر كردم كه بهر سرباز قدرى سنبل الطيب بدهند تا اينكه نزديك شهر بخارا آن گياه خشك را به بينى اسب‌ها بمالند تا اسب‌ها وقتى به شهر نزديك شدند شيهه نكشند . گرچه هنگام شب ، اسب ، بندرت شيهه ميكشد و معهذا عادت اسبان اين است كه بعد از يك راه‌پيمائى طولانى وقتى به مقصد ميرسند شيهه مىكشند و شيههء اسبها توجه نگهبانان حصار بخارا را جلب ميكرد و مىفهميدند كه عده‌اى از سواران به شهر نزديك مىشوند . من ميدانستم كه در موقع شب دروازه‌هاى ( بخارا ) را مىبندند ليكن شكستن دروازه‌ها براى ما اشكال نداشت و ما ميتوانستيم با كله‌قوچ در ظرف